ميرزا محمد على وفا زواره اى
192
تذكرهء مآثر الباقريه ( فارسي )
آيينه خاطرش نشست ، به توجّه پدر بزرگوار ، ميرزا عبد الغفّار ، به ادراكى عالى و خاطرى از لآلى صفا ، متلالى ، به كسب مراتب علمى پرداخت و در هر فنّى از فنون ، به زودى خود را فارغ التحصيل ساخت . تا آنكه لياقت مجلس افادت و قابليت استفادت محفل فردوس مشاكل ، فلاطون نورانى ، رسطاليس ربانى ، محيط حكمت ، قاموس معرفت ، برهان العلماء ، سلطان الحكماء ، مولانا على النّورى 148 - نور اللّه صدره و رفع اللّه قدره - او را حاصل و به جمع حكماى آن مجمع ، متواصل آمده . جواهرى كه از آن بحر ذخّار ، بر كنار آمدى ، اگر ديگر علما ، دانهدانه بردندى ، وى دامندامن آوردى و از حاصل كشتزار آن ابر گوهربار ، اگر ساير حكما ، خوشهخوشه ، به دست آوردندى ، او خرمن خرمن ، ذخيره كردى . اينك به مقتضاى قريحت صافى و ادراك وافى ، با حداثت سن ، كه هنوزش سال از بيست ، تجاوز نكرده ، سرآمد علماى دهر است و سردفتر حكماى عصر . طبعش از علو فطرت ، سپهرى افراشته است و خاطرش از جواهر معانى ، گنجى انباشته . اينك « 1 » سپهر طينتش به درارى گوناگون حكمت روشن است و رياض فطرتش ، به ازهار الوان معرفت ، غيرت بهشتى گلشن . نفس نفيسش را ملكات ملكوتى است و اركان عنصرش را تجردات جبروتى « 2 » . وجودش را ماهيّت فضل چون عرض به جوهر قائم است و مادهاش كه عقل بالفعل از آن كنايتى است ، جوهر علم ، چنانكه هيولا را صورت لازم . كاتب را بهين معاشر است و تلفيق مآثر را مظاهر . اگرچه عامّه اهل ايمان و كافّه قاطنين اماكن ايقان ، شيفتهء مدحتسرايى و فريفتهء مناقب آرايى آن خلاصهء رحمت ايزدى و سلافهء عنايت سرمدى ، منبع فيض ازل ، مصدر لطف لميزل ، مشيّد الاسلام ، مقتدى الانام - مد اللّه ظلال افاضاته على الايام - مىباشند ، ولى طايفهء فضلا و طبقهء حكما را به واسطهء قدردانى و مرتبهشناسى ، شوق از همه ، افزون و درج خاطرش ، پيوسته به لآلى مدايح جنابش ، مشحون است . بدين موجب ، حكيم مشار اليه پيوسته در مدحتسرايى « 3 » ، رطب اللسان است و همواره در مناقب آرايى « 4 » ، عذب البيان . از جمله اين قصيدهء فريده است : قصيده دوش آن سرو قدّ سيمينبر * سرخوش و مست آمدم در بر قد برافراخته چو سرو سهى * رخ برافروخته چو قرص قمر
--> ( 1 ) - ( ندارد ) ( 2 ) - تجرّدات عوالم جبروتى ( 3 ) - مدحتسرايى جنابش ( 4 ) - ( ندارد )